X
تبلیغات
رایتل
دجّال

چند وقتی بود که با هیشکی نمیجوشید! اصن از همه بدش اومده بود. تو این چند وقته همه تو نظرش عبوس و سیاه و زشت بودن! از همه میترسید.

دیگه عادت کرده بود همه رو اینجوری ببینه، همه جا:اتوبوس، خیابون،...

رفت تو مترو. بازم همون آدمای سیاه.

"ببین اگه داداشمون آفتاب لازم داره بدیم خدمتشون!!!!"

دو تا پسر جوون داشتن بهش می خندیدن.

چند وقتی بود که همه جا عینک دودی میزد.

چند وقتی بود که همه تو نظرش عبوس و سیاه و زشت بودن!