X
تبلیغات
رایتل
از گوشه ای برون آ ای کوکب هدایت!
هیچ چیز نیست تو دنیا که رو دلم بمونه. یعنی به مدت طولانی رو دلم نمیمونه . هیچ چیزی نیست که آرزوم باشه، طوری که اگه به دستش نیارم بدبخت باشم یا ناکاااااااام! حتی وقتی دارم به یکی از چیزای خوشایند تو آینده فکر میکنم ( شما میتونید اسمشو بذارید آرزو!) اگه تو همون لحظه به ذهنم برسه که " اگه بهش نرسم چی ؟" ، اصلا ناراحت نمی شم .

البته همه این عموماتی که به کار بردم یه استثنا داره. اونم زندگی کردنه. یاد گرفتن اینکه چطوری زندگی باید کرد. همیشه از وقتی که یادم میاد یه غصه مثل خوره روح بکرمو می خورده. غصه یاد نگرفتن زندگی. همیشه هر جا بودم ، توی هر شرایطی ، توی مسیر حل هر مشکلی ، سر هر کاری ، پای هر درسی ..... قبل از بسم الله این تو ذهنم بوده که (( این که جزء زندگی نیست که ! اینا حاشیه اس ! زندگی جای دیگه ای جریان داره )) .

همیشه دغدغه ام همین یادگیری بود . یادگرفتن این لامذهبی که اسمشو گذاشتن زندگی . همیشه می خواستم بلد شم که اگه چی کار کنم میشه گفت که زندگی کردن بلدم . این سواله همیشگی رهام نکرده هیچ وقت . هر کتابی که خوندم ، هر زندگینامه ای که شنیدم ، هر فیلمی که دیدم ، با هر کی که دوست شدم ، از هر کی جدا شدم ، وقتی سیلی خوردم ، وقتی برنده می شدم ، وقتی می خواستم آرزو کنم ( که البته هیچ وقت نشد ) ،.....

راستی زندگی چیه ؟ نکنه زندگی همین چیزای ساده دور و برمه که من ازش فراریم ؟همه نرسیدنای پدرم ، همه پینه ها و چروکای مادرم ، همه جوانی از دست رفته اکرم ، تحصیلات بی فایده اعظم ، اعصاب خردی های جمشید ، دادزدنای یه بچه مزلف پررو به اسم بهروز ، همه نظافتا و خونه داریای چندش آور محبوبه ، عشق احمقانه "شکی" به دختراش و همه حماقتایی که تو این راه انجام می ده ، همه نوگرایی های به هدف نرسیده حمیده ، خلاف جهت آب شنا کردن بابک که تن و بدنشو مثل چینش فلسها ، بریده بریده کرده ، همه خستگیای حسن موش از زندگی پر دردسره پسراش ، همه استیصالای صادق به خاطر دیه ای که گردنشه ، اعتیاد بهمن و طلاق زنش . شاید زندگی تلاش حمید باشه واسه خوردن ارث برادر کوچیک و مؤدبش " متین "! شاید زندگی رو هم ریختن فرزانه و برادر شوهرشه - علی – ، همه اراذل بازیای مهدی گودزیلا ، همه بد مستیای سام چپول ، همه جاکشیای محمد کاوه واسه یه عده معتاد ، همه زندگی ساده و بی آلایش و زنانه ی افشانه ترکه که شوهر نکرد و ترشید چون باباش نمی تونست ادرارشو نگه داره ، همه افه های روشنفکریه من ، همه حماقتایی که پشت یه تیپ موجه میخوام پنهانش کنم ، همه خلواتی که از گفتنشون شرم دارم ، همه تنبلیهایی که با یه ژست مدرن تبدیل به "نشستن و فکر کردن" میشه ، همه سراب رد پای تو – ماهکم ! - که دست از سر این چشمای باباغوریه من بر نمیداره ، همه برفا و یخ بندونای زندگیمون که توش ایستادیم و عاشقانه و احمقانه حرف زدیم ، ...

 زندگی همه ایناس ؟ زندگی هیچ کدوم از اینا نیس ؟ من گمشدم ؟ آآآآآآخ که چقدر به یه هاتف ارجمند نیازمندم که با صدایی ملکوتی راه بنمایدم !!!!!!!!!!!!!!!

اونجااااااا............چراغی روشنه؟